میخوام ننویسما ولی نمیشه انگاری دسته من نیست............
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 5:46
خیلی وقته تصمیم میگیرم بی خیال نوشتن شم اما هی قول خودمو میشکونم و مینویسم خیلی وقته تصمیم دارم خودمو با خودم به ابد ببرم و فقط زندگی کنم اما انگار نمیشه خیلی میخوام ولی خیلی نمیشه خیلی تصمیم میگیرم اما عملی نمیشه انگار که قرار نیست دله من با من کنار بیاد من ساز خودمو میزنم اونم ساز خودش....... بودن...
خواب و خیال و کافه.......
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 5:45
این کافه ی سرد و بی روح را دوست دارم شب های خیس بارانی اش را دوست دارم شب های تنهایی ام را دوست دارم کافی است نباشی....... می ایم و یک استکان قهوه داغ مینوشم و مدتی در فکر فرو میروم و بیرون میزنم ان هم برای مدت طولانی...... هر چه میکنم تا تو را فراموش کنم نمیشود چه اهمیتی دارد که من و تو ما شویم؟!؟!...
کفش....
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 5:45
کفش هایم کفش های انتظارند کفش هایت کفش های رفتنند کفش هایم کفش های امدن کفش هایت کفش های بردن کفش هایم کفش های دل زدن کفش هایت کفش های دل و جان کندن کفش هایم کفش های مردنند کفش هایت کفش های...(مٌردم)
..غروب..
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 5:45
غروب که میشود خانه دلم روی ساحل کنار دریا بنا میشود غروب که میشود هوا ابری میشود اسمان تاریک میشود غروب که میشود خانه دلم به روی بلندترین نقطه شهر میان کوه بنا میشود شهر زیر پایم معلوم میشود و ادم ها ادم ها... وای از ادم ها....
حضرت پاییز
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 5:45
کوچه ها فرش برگ های رنگارنگ زرد و قرمز و نارنجی باران برای امدنت دلتنگ ابر ها بغض الود عابران اماده عاشق شدن چتر ها منتظر دستان عشاق همه دلتنگ حضور شاه عشاق؛فصل پاییز فصل تنهایی یکریزِ جنابِ حضرتِ تنهای پاییز