
باران...اهسته اهسته میرفت بی انکه پشت سرش را ببیندیک عالمه شاخه های رز گریان میگریستندرفت و پشت سرش را هرگز ندیدسال ها میگذشت و اشک هایشان بند نمی امدیک روز هم که سد چشمانشان خشک شد شوره زار اشک هایشان به جا ماند و خاطراتشان گوشه قبرستان گل ها....باران برای که مگریید که اشک گل ها را ندید؟!.... ...
ادامه مطلب