اون موقع بیهوشم کرده بودن واسه همین اصلا متوجه اطرافم نشده بودم
اینجا هم که بیابون بود و درم که قفل
نشسته بودم یه گوشه و به بدبختیام فکر میکردم
از اول با خودم بررسی میکردم که چی شد که این شد
به نتیجه ای نمیرسیدم اصلا نمیفهمیدم ترانه چرا همچین کاری کرد یا برای چی اون مردک طلاقش داده بیشتر از همه اتفاقات هم نگران سامان بودم
خیلی دلم میخواست بودنم سامان الان کجاست
چند باری هم سعی کردم به گوشیش زنگ بزنم اما خاموش بود هر بار
تا اونجایی که از طریق خود سامان میدونم فعالیتاشون تو این شرکت کاملا قانونی
پیش خودم گفتم پس واسه همینه که گوشیم رو نگرفتن ازم چون اگه به پلیس هم بخوام خبر بدم هیچ جوری نمیشه ثابت کرد که همه این اتفاقا سر این شرکت و رییسش باشه
حدودا دو روز گذشته بود و هیچ اتفاقی نیافتاده بود
تا اینکه بازم دوست سامان سر و کلش پیدا شد و بازم منو فراری داد