تا برسم سر اون قرار لعنتی هزار دفه خودمو فحش دادم که چرا پای سامانو به اون شرکت باز کرده بودم تازه یادم اوفتاده بود که چندین ماه قبل چه گندی زدم و برا سامان کجا کار پیدا کردم
وقتی رسیدم و سوار همون ماشینی شدم که گفته بودن چشمامو بستن و ماشین روشن شد و بردنم
وقتی چشمامو باز کردم انگار که یه خواب عمیق رفته باشم تازه متوجه شدم که بازم پرتم کردن تو یه اتاق دیگه
فکر میکردم بازم از اتاقای همون شرکت خراب شده است
وقتی رفتم پشت پنجره تازه فهمیدم که بردنم یه جا دیگه
تا چشم کار میکرد اطرافم بیابون بود
خیلی دلم میخواست بدونم سامان کجاست.... شب های خیس بارانی...