باران...
اهسته اهسته میرفت بی انکه پشت سرش را ببیند
یک عالمه شاخه های رز گریان میگریستند
رفت و پشت سرش را هرگز ندید
سال ها میگذشت و اشک هایشان بند نمی امد
یک روز هم که سد چشمانشان خشک شد شوره زار اشک هایشان به جا ماند و خاطراتشان گوشه قبرستان گل ها....
باران برای که مگریید که اشک گل ها را ندید؟!....
ما را در سایت شب های خیس بارانی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 3