
پدر ترانه رییس یه دفتر معماری و دکوراسیون داخلی بود که مدت ها با شرکت های مختلف کار کرده بود و کلی هم تجربه داشتپدرش منو میشناخت و میدونست که منو و ترانه چقدر بهم علاقه داریمتعریف از خود نباشه ولی همیشه هم از من خوشش میومد اما بعد از مدتی یه دفعه رنگ همه چی عوض شدترانه خیلی سرد باهام رفتار میکرد پدرشم سعی میکرد جواب تماس هامو یکی در میون بدهیه روز تصمیم گرفتم که دلو بزنم به دریا و حضوری پدرشو ببینمرفتم دفتر پدرش بعد از حدود نیم ساعت منشی اجازه داد وارد شموقتی وارد شدم بعد تعارف و احوال پرسی های ...
ادامه مطلب
خیلی وقته که پرونده ترانه برام بسته شده و عشق برام تجربه شدههفته پیش هم از یکی از دوستای مشترک شنیدم که ترانه برای تحصیل به خارج از کشور سفر کردهسامان و ترمه هم با وجود علاقشون به هم دیگه افکار متفاوتی داشتن و تصمیمی برای با هم بودن نداشتنمنم که این روزا سر در گم تر از همیشه تصمیم گرفتم یه ماه مرخصی بگیرم و بزنم به دل طبیعتِ شمال و یه قصه تازهپایان...زندگی لحظه های تلخ و شیرین است که به خاطره ها میپیوندند و زیبایی لحظه ها به خاطره هاست....#ممنون_از_نگاه_پر_مهرتان...
ادامه مطلب
گوشی سامان رو چند وقت بود که دزدیده بودن چجوری هم اینکه تو شرکت خودمون میاد و گوشیش رو جا میذاره و همون ادمای نفوذی گوشیش رو میرسونن به اعضای شرکت استاد و....بعد ها فهمیدم سامان با اینکه خیلی کمکم کرده بودولی به خاطر حرفای دوستش مجبور بود یه جاهایی به عنوان نفوذی پلیس به این شرکت کمک کنه...
ادامه مطلب
سامان میگفت چند وقت قبل از اینکه از اون شرکت بیرون بیاد یه بار به بهانه کار یه جایی بردنش که انقد شرایط اون محیط بد بوده که هیچوقت دلش نمیخواد برگرده و یه همچین جایی کار کنه اینکه اونجا چه وضعی داشته رو نپرسیدم ولی بعد ها فهمیدم منظور سامان از اینجور محیطا چی بودهفهمیدم که اشکان باعث فرار کردنش شده و از همون ماجرا هم باهاش رفیق شدهچند ماه بعد از این همه دزد و پلیس بازی و ماجرا بالاخره باند استاد دستگیر شدن و هممون یه نفس راحت کشیدیممنی که انقد به عالم و ادم و بیشتر از همه خودم فحش میدادم حالا بر...
ادامه مطلب
میگفت پاییز که میشه دلش آروم قرار ندارهمیگفت پاییز فصل عاشقاستمیگفتم یعنی چی فصل عاشقاست مگه من که عاشق نشدم دل ندارم؟!میگفت تو نمیفهمیش بذار دلت یه جا گیر کنهگفتم برو بابا عشق که واسه ما ها نیست عشق واسه از ما بهترونه مفتش گرونهمیگفت عشق در و پیکر حالیش نیست یوهویی عاشق میشی یوهویی دل میبندی یوهویی ترکت میکنه یوهویی پاییزی میشی برگ میریزی بارون میباره اشک میریزیگفت و من باور نکردمگفت و گذشتگفت و عاشق شدمحالا کجایی ببینی که هم عاشق شدیم و هم پاییزیمیگم این پاییزم عجب فصلی هاانگار که خودشم عاشق ب...
ادامه مطلب
خیلی وقته تصمیم میگیرم بی خیال نوشتن شم اما هی قول خودمو میشکونم و مینویسم خیلی وقته تصمیم دارم خودمو با خودم به ابد ببرم و فقط زندگی کنم اما انگار نمیشه خیلی میخوام ولی خیلی نمیشه خیلی تصمیم میگیرم اما عملی نمیشه انگار که قرار نیست دله من با من کنار بیاد من ساز خودمو میزنم اونم ساز خودش....... بودن و نبودن ها خواستن و نشدن ها و حرف های نگفته.................
ادامه مطلب