- تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 18:20
ندای ازادی تکرار میشود دست های تیغ کوچ بنفشه ها و تکرار مداوم سرگذشت ستاره ها....
از من اگر میشنوی.... - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 13:40
زندگی است دیگر بالا و پایین های خودش را داردجدایی و قهر و اشتی خودش را داردبرای هر کسی پاییز یک معنایی دارداصلا هر فصلی یک معنایی داردفرقی نمیکند پاییز باشد یا زمستان بهار باشد یا تابستانوقتی پای رفتن در میان باشد تمام فصل ها بوی پاییز و برگریزان میدهندوقتی پای رفتن در میان باشد تمام کوچه ها برفی می...
اولین ترانه.... - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 13:40
دلم میگیره از تقدیراز این حسی که هر روزِاز این دیوار تنهاییکه سرد و استخون سوزِدلم میگیره از خونه از این اغوش از این شونهاز این عکسی که رو دیواررو چشمام اشک میشونهباید باشی کنار منکنار قاب تنهاییمنو اغوش میگیریتوو هر لحظه تو اینجاییتو هر شب توی رویامیکنارم باورت اینجاستتحمل میکنم دردُتو تنها سنگرت ا...
باران... - تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 13:40
باران...اهسته اهسته میرفت بی انکه پشت سرش را ببیندیک عالمه شاخه های رز گریان میگریستندرفت و پشت سرش را هرگز ندیدسال ها میگذشت و اشک هایشان بند نمی امدیک روز هم که سد چشمانشان خشک شد شوره زار اشک هایشان به جا ماند و خاطراتشان گوشه قبرستان گل ها....باران برای که مگریید که اشک گل ها را ندید؟!....
قسمت بیست و دوم - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 4:13
پدر ترانه رییس یه دفتر معماری و دکوراسیون داخلی بود که مدت ها با شرکت های مختلف کار کرده بود و کلی هم تجربه داشتپدرش منو میشناخت و میدونست که منو و ترانه چقدر بهم علاقه داریمتعریف از خود نباشه ولی همیشه هم از من خوشش میومد اما بعد از مدتی یه دفعه رنگ همه چی عوض شدترانه خیلی سرد باهام رفتار میکرد پدر...
قسمت بیست و سوم(قسمت اخر) - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 4:13
خیلی وقته که پرونده ترانه برام بسته شده و عشق برام تجربه شدههفته پیش هم از یکی از دوستای مشترک شنیدم که ترانه برای تحصیل به خارج از کشور سفر کردهسامان و ترمه هم با وجود علاقشون به هم دیگه افکار متفاوتی داشتن و تصمیمی برای با هم بودن نداشتنمنم که این روزا سر در گم تر از همیشه تصمیم گرفتم یه ماه مرخصی...
قسمت شانزدهم - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 12:00
تا برسم سر اون قرار لعنتی هزار دفه خودمو فحش دادم که چرا پای سامانو به اون شرکت باز کرده بودم تازه یادم اوفتاده بود که چندین ماه قبل چه گندی زدم و برا سامان کجا کار پیدا کردموقتی رسیدم و سوار همون ماشینی شدم که گفته بودن چشمامو بستن و ماشین روشن شد و بردنموقتی چشمامو باز کردم انگار که یه خواب عمیق ر...
قسمت هفدهم - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 11:59
اون موقع بیهوشم کرده بودن واسه همین اصلا متوجه اطرافم نشده بودماینجا هم که بیابون بود و درم که قفلنشسته بودم یه گوشه و به بدبختیام فکر میکردماز اول با خودم بررسی میکردم که چی شد که این شدبه نتیجه ای نمیرسیدم اصلا نمیفهمیدم ترانه چرا همچین کاری کرد یا برای چی اون مردک طلاقش داده بیشتر از همه اتفاقات ...
قسمت هجدهم - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 11:59
اول از همه درمورد سامان پرسیدمو قبل همه چی ازم عصبانی شد که چرا همچین غلطی کردمفهمیدم که حال سامان خوبه و اینا همش بازی بوده و الان چند وقته که شرکت نمیرهخیالم راحت شددیگه به اون ویلا نبردمازم خواست موبایلم رو یه مدت خاموش کنم تا نتونن پیدام کنن خطمم گرفتتو اون شرایط فقط اعتماد کردم بهشاما ته دلم به...
قسمت نوزدهم - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 11:59
تو همین هفته ای که گذشته بود سامان بعد مدت ها اومد دیدنمبهم چیزایی گفت که مخم سوت کشیداول از همه فهمیدم اشکان پلیس و قصدش کمک کردن به من و دستگیری یه باند خلافکاری بزرگبعدش فهمیدم که جناب استاد خودش هیچ کاره است و واسه یه باند بزرگتر کار میکنهمهره سوخته که من باشم راه رسیدن و استفاده از مریم بودم و ...
قسمت بیستم - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 11:59
گوشی سامان رو چند وقت بود که دزدیده بودن چجوری هم اینکه تو شرکت خودمون میاد و گوشیش رو جا میذاره و همون ادمای نفوذی گوشیش رو میرسونن به اعضای شرکت استاد و....بعد ها فهمیدم سامان با اینکه خیلی کمکم کرده بودولی به خاطر حرفای دوستش مجبور بود یه جاهایی به عنوان نفوذی پلیس به این شرکت کمک کنه
قسمت بیست و یکم - تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 11:58
سامان میگفت چند وقت قبل از اینکه از اون شرکت بیرون بیاد یه بار به بهانه کار یه جایی بردنش که انقد شرایط اون محیط بد بوده که هیچوقت دلش نمیخواد برگرده و یه همچین جایی کار کنه اینکه اونجا چه وضعی داشته رو نپرسیدم ولی بعد ها فهمیدم منظور سامان از اینجور محیطا چی بودهفهمیدم که اشکان باعث فرار کردنش شده ...
قسمت نهم - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:45
چند روزی از ماجرا گذشت که همکارم زنگ زد و گفت میاد دنبالم که باهم بریمتقریبا خودمو اماده کرده بودم واسه هر اتفاقی که قرار بود بیافته ته دلم خیلی شور میزد اما بیشتر از اون مشتاق بودم ببینم قضیه چیهزنگ زدم به ترمه و بهش گفتم دارم میرم ترمه خیلی سعی کرد پشیمونم کنه اما نشد چون کنجکاو تر از این حرفا شده...
قسمت دهم - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:44
توی ماشین که نشستم از همکارم خانم رضایی پرسیدم چرا ازم خواست که همراهش بیام که یه جواب احمقانه داد اونم اینکه چون یه خانم تنهاست و این دفتر منطقه درستی نیستمحل قرار تو یه اپارتمان بود که اصلا شیک و مدرن به نظر نمیرسید مکان دفترم جای پرتی بود چند لحظه شَکم برد که اینجا اصلا دفتر باشه با صدای خانم رضا...
قسمت یازدهم - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:44
همکارم به منشی گفت قرار داشتیم اونم گفت وارد اتاق بشیدفتر یه اتاق ساده بود که شامل چند میز و صندلی بود و تبلیغات روی دیوار خیلی بی شباهت به دفتر نبود اما خب شبیهم نبود پرت اطرافم شده بودم که یه نفر وارد شد یه اقای میانسال بود که چهرش حدودا چهل چهل و دو رو نشون میداد دست دراز کرد به من و خودشو معرفی ...
قسمت دوازدهم - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:44
من فقط طراح شرکت بودم پس بی علت نبود اگه خبر نداشتم از این قرار و معاملهاونا مشغول حرف زدن و سر و کله زدن سر حرفای خودشون بودن منم دور و برم رو دید میزدم که یه اگهی روی دیوار بدجوری تو فکر انداختماگهی یه شرکت طراحی دکور بود که آرم شرکتشون بدجوری برام اشنا بود ولی هرچی فکر کردم یادم نیومدتو همین فکرا...
قسمت سیزدهم - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:44
یه کم که گذشت فهمیدم تو یه اتاق تاریکم که هیچ راه خروجی نداره جز یه در که بستست و پنجره ای که ارتفاعش تا سطح زمین خیلی زیاده و با پرده مات و مبهوتی پوشیده شده طوری که حتی یه ذره نور هم ازش درز نکنه به داخل اتاق چاره ای نداشتم جز اینکه صبر کنم و ببینم چه خبرهبعد از چند ساعت اومدن در اتاق رو باز کردنی...
قسمت پانزدهم - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:44
تو این یه هفته ای که گذشته بود برای بار هزارم بود که به سامان زنگ میزدم و خاموش بوداز اون طرفم ترمه جواب نمیداددلم میخواست هرچه زودتر برگردم خونهدلم لک زده بود واسه حرف زدن با کسیبعد از اینکه به سامان زنگ زدم و مثه هر دفه خاموش بود تصمیم گرفتم به ترمه زنگ بزنم و یه بار دیگه شانسمو لعنت کنم که این دف...
پاییزی2 - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 13:58
میگفت پاییز که میشه دلش آروم قرار ندارهمیگفت پاییز فصل عاشقاستمیگفتم یعنی چی فصل عاشقاست مگه من که عاشق نشدم دل ندارم؟!میگفت تو نمیفهمیش بذار دلت یه جا گیر کنهگفتم برو بابا عشق که واسه ما ها نیست عشق واسه از ما بهترونه مفتش گرونهمیگفت عشق در و پیکر حالیش نیست یوهویی عاشق میشی یوهویی دل میبندی یوهویی...
خیالت... - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 16:24
خیالت میان برگ های پاییزی گم شده استخیالت میان نم نم باران گم شده استخیالت میان کوچه های بی عابر گم شده استخیالت میان شب های مهتابی گم شده استخیالت میان سیصد و شصت و پنج روز از دوازده سال ابری گم شده استخیالت میان چشم های بارانی ام گم شده استخیالت میان برگ های خشک دفتر خاطراتم گم شده استخیالت میان ج...

برچسب‌های مرتبط

قسمت شانزدهم شهرزاد | قسمت شانزدهم سریال عشق بی پایان | قسمت شانزدهم سريال پريا | قسمت شانزدهم سریال آسپرین | قسمت شانزدهم ماه پیکر | قسمت هفدهم سریال شهرزاد | قسمت هفدهم شهرزاد | قسمت هفدهم سريال پريا | قسمت هفدهم سریال آسپرین | قسمت هفدهم اسپرین