چند روزی از ماجرا گذشت که همکارم زنگ زد و گفت میاد دنبالم که باهم بریم
تقریبا خودمو اماده کرده بودم واسه هر اتفاقی که قرار بود بیافته ته دلم خیلی شور میزد اما بیشتر از اون مشتاق بودم ببینم قضیه چیه
زنگ زدم به ترمه و بهش گفتم دارم میرم ترمه خیلی سعی کرد پشیمونم کنه اما نشد چون کنجکاو تر از این حرفا شده بودم منی که نه دشمنی داشتم و نه با کسی بد بودم خیلی برام جای تعجب داشت و مشکوک بود این قضیه
تا ترمه میخواست منو متقاعد کنه یه بیست دیقه ای طول کشید که زنگ در خونه رو زدن مجبور شدم زود تلفنو قطع کنم اما قبلش شماره سامانو دادم به ترمه که خودش بهش زنگ بزنه و ماجرا رو تعریف کنه.... شب های خیس بارانی...