شب های خیس بارانی

متن مرتبط با « نازنین» در سایت شب های خیس بارانی نوشته شده است

  • نیلوبلاگ

    ندای ازادی تکرار میشود دست های تیغ کوچ بنفشه ها و تکرار مداوم سرگذشت ستاره ها.......

    ادامه مطلب
  • از من اگر میشنوی....

  • نیلوبلاگ

    زندگی است دیگر بالا و پایین های خودش را داردجدایی و قهر و اشتی خودش را داردبرای هر کسی پاییز یک معنایی دارداصلا هر فصلی یک معنایی داردفرقی نمیکند پاییز باشد یا زمستان بهار باشد یا تابستانوقتی پای رفتن در میان باشد تمام فصل ها بوی پاییز و برگریزان میدهندوقتی پای رفتن در میان باشد تمام کوچه ها برفی میشوندوقتی پای رفتن در میان باشد خاکستر اتش و خاکستر دل یکی میشوندوقتی پای رفتن در میان باشد قلبم انگار سنگین میشودوقتی پای رفتن در میان باشد....اصلا ولش کن رفتن کیلویی چند است خدا ل...

    ادامه مطلب
  • اولین ترانه....

  • نیلوبلاگ

    دلم میگیره از تقدیراز این حسی که هر روزِاز این دیوار تنهاییکه سرد و استخون سوزِدلم میگیره از خونه از این اغوش از این شونهاز این عکسی که رو دیواررو چشمام اشک میشونهباید باشی کنار منکنار قاب تنهاییمنو اغوش میگیریتوو هر لحظه تو اینجاییتو هر شب توی رویامیکنارم باورت اینجاستتحمل میکنم دردُتو تنها سنگرت اینجاست...

    ادامه مطلب
  • باران...

  • نیلوبلاگ

    باران...اهسته اهسته میرفت بی انکه پشت سرش را ببیندیک عالمه شاخه های رز گریان میگریستندرفت و پشت سرش را هرگز ندیدسال ها میگذشت و اشک هایشان بند نمی امدیک روز هم که سد چشمانشان خشک شد شوره زار اشک هایشان به جا ماند و خاطراتشان گوشه قبرستان گل ها....باران برای که مگریید که اشک گل ها را ندید؟!.... ...

    ادامه مطلب
  • قسمت بیست و دوم

  • نیلوبلاگ

    پدر ترانه رییس یه دفتر معماری و دکوراسیون داخلی بود که مدت ها با شرکت های مختلف کار کرده بود و کلی هم تجربه داشتپدرش منو میشناخت و میدونست که منو و ترانه چقدر بهم علاقه داریمتعریف از خود نباشه ولی همیشه هم از من خوشش میومد اما بعد از مدتی یه دفعه رنگ همه چی عوض شدترانه خیلی سرد باهام رفتار میکرد پدرشم سعی میکرد جواب تماس هامو یکی در میون بدهیه روز تصمیم گرفتم که دلو بزنم به دریا و حضوری پدرشو ببینمرفتم دفتر پدرش بعد از حدود نیم ساعت منشی اجازه داد وارد شموقتی وارد شدم بعد تعارف و احوال پرسی های ...

    ادامه مطلب
  • قسمت بیست و سوم(قسمت اخر)

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقته که پرونده ترانه برام بسته شده و عشق برام تجربه شدههفته پیش هم از یکی از دوستای مشترک شنیدم که ترانه برای تحصیل به خارج از کشور سفر کردهسامان و ترمه هم با وجود علاقشون به هم دیگه افکار متفاوتی داشتن و تصمیمی برای با هم بودن نداشتنمنم که این روزا سر در گم تر از همیشه تصمیم گرفتم یه ماه مرخصی بگیرم و بزنم به دل طبیعتِ شمال و یه قصه تازهپایان...زندگی لحظه های تلخ و شیرین است که به خاطره ها میپیوندند و زیبایی لحظه ها به خاطره هاست....#ممنون_از_نگاه_پر_مهرتان...

    ادامه مطلب
  • قسمت شانزدهم

  • نیلوبلاگ

    تا برسم سر اون قرار لعنتی هزار دفه خودمو فحش دادم که چرا پای سامانو به اون شرکت باز کرده بودم تازه یادم اوفتاده بود که چندین ماه قبل چه گندی زدم و برا سامان کجا کار پیدا کردموقتی رسیدم و سوار همون ماشینی شدم که گفته بودن چشمامو بستن و ماشین روشن شد و بردنموقتی چشمامو باز کردم انگار که یه خواب عمیق رفته باشم تازه متوجه شدم که بازم پرتم کردن تو یه اتاق دیگهفکر میکردم بازم از اتاقای همون شرکت خراب شده استوقتی رفتم پشت پنجره تازه فهمیدم که بردنم یه جا دیگهتا چشم کار میکرد اطرافم بیابون بودخیلی دلم م...

    ادامه مطلب
  • قسمت هفدهم

  • نیلوبلاگ

    اون موقع بیهوشم کرده بودن واسه همین اصلا متوجه اطرافم نشده بودماینجا هم که بیابون بود و درم که قفلنشسته بودم یه گوشه و به بدبختیام فکر میکردماز اول با خودم بررسی میکردم که چی شد که این شدبه نتیجه ای نمیرسیدم اصلا نمیفهمیدم ترانه چرا همچین کاری کرد یا برای چی اون مردک طلاقش داده بیشتر از همه اتفاقات هم نگران سامان بودمخیلی دلم میخواست بودنم سامان الان کجاستچند باری هم سعی کردم به گوشیش زنگ بزنم اما خاموش بود هر بارتا اونجایی که از طریق خود سامان میدونم فعالیتاشون تو این شرکت کاملا قانونیپیش خودم ...

    ادامه مطلب
  • قسمت هجدهم

  • نیلوبلاگ

    اول از همه درمورد سامان پرسیدمو قبل همه چی ازم عصبانی شد که چرا همچین غلطی کردمفهمیدم که حال سامان خوبه و اینا همش بازی بوده و الان چند وقته که شرکت نمیرهخیالم راحت شددیگه به اون ویلا نبردمازم خواست موبایلم رو یه مدت خاموش کنم تا نتونن پیدام کنن خطمم گرفتتو اون شرایط فقط اعتماد کردم بهشاما ته دلم به همین دوست سامان هم که به تازگی فهمیده بودم اسمش اشکان هست شک کرده بودمترجیح دادم واسه خلاص شدن هرچه زودتر از این وضع بهش اعتماد کنماین سری منو برد تو یه خونه نسبتا قدیمیوقتی واردش شدم برعکس تصورم همه...

    ادامه مطلب
  • قسمت نوزدهم

  • نیلوبلاگ

    تو همین هفته ای که گذشته بود سامان بعد مدت ها اومد دیدنمبهم چیزایی گفت که مخم سوت کشیداول از همه فهمیدم اشکان پلیس و قصدش کمک کردن به من و دستگیری یه باند خلافکاری بزرگبعدش فهمیدم که جناب استاد خودش هیچ کاره است و واسه یه باند بزرگتر کار میکنهمهره سوخته که من باشم راه رسیدن و استفاده از مریم بودم و چراشو هنوزم نفهمیده بودماون شب انقد حرف داشتم با سامان که ارزو میکردم صبح نشهاین وسط اون شب سامان ازم در مورد ترمه میپرسیدنفهمیدم چرا ولی یه حدسایی زدمحدس زدم سامان از ترمه خوشش اومده باشهولی به روش ن...

    ادامه مطلب
  • قسمت بیستم

  • نیلوبلاگ

    گوشی سامان رو چند وقت بود که دزدیده بودن چجوری هم اینکه تو شرکت خودمون میاد و گوشیش رو جا میذاره و همون ادمای نفوذی گوشیش رو میرسونن به اعضای شرکت استاد و....بعد ها فهمیدم سامان با اینکه خیلی کمکم کرده بودولی به خاطر حرفای دوستش مجبور بود یه جاهایی به عنوان نفوذی پلیس به این شرکت کمک کنه...

    ادامه مطلب
  • قسمت بیست و یکم

  • نیلوبلاگ

    سامان میگفت چند وقت قبل از اینکه از اون شرکت بیرون بیاد یه بار به بهانه کار یه جایی بردنش که انقد شرایط اون محیط بد بوده که هیچوقت دلش نمیخواد برگرده و یه همچین جایی کار کنه اینکه اونجا چه وضعی داشته رو نپرسیدم ولی بعد ها فهمیدم منظور سامان از اینجور محیطا چی بودهفهمیدم که اشکان باعث فرار کردنش شده و از همون ماجرا هم باهاش رفیق شدهچند ماه بعد از این همه دزد و پلیس بازی و ماجرا بالاخره باند استاد دستگیر شدن و هممون یه نفس راحت کشیدیممنی که انقد به عالم و ادم و بیشتر از همه خودم فحش میدادم حالا بر...

    ادامه مطلب
  • قسمت نهم

  • نیلوبلاگ

    چند روزی از ماجرا گذشت که همکارم زنگ زد و گفت میاد دنبالم که باهم بریمتقریبا خودمو اماده کرده بودم واسه هر اتفاقی که قرار بود بیافته ته دلم خیلی شور میزد اما بیشتر از اون مشتاق بودم ببینم قضیه چیهزنگ زدم به ترمه و بهش گفتم دارم میرم ترمه خیلی سعی کرد پشیمونم کنه اما نشد چون کنجکاو تر از این حرفا شده بودم منی که نه دشمنی داشتم و نه با کسی بد بودم خیلی برام جای تعجب داشت و مشکوک بود این قضیهتا ترمه میخواست منو متقاعد کنه یه بیست دیقه ای طول کشید که زنگ در خونه رو زدن مجبور شدم زود تلفنو قطع کنم ام...

    ادامه مطلب
  • قسمت دهم

  • نیلوبلاگ

    توی ماشین که نشستم از همکارم خانم رضایی پرسیدم چرا ازم خواست که همراهش بیام که یه جواب احمقانه داد اونم اینکه چون یه خانم تنهاست و این دفتر منطقه درستی نیستمحل قرار تو یه اپارتمان بود که اصلا شیک و مدرن به نظر نمیرسید مکان دفترم جای پرتی بود چند لحظه شَکم برد که اینجا اصلا دفتر باشه با صدای خانم رضایی که میپرسید بریم داخل به خودم اومدم و گفتم بریموارد ساختمون شدیم ساختمون هشت طبقه داشت داخل ساختمون برعکس بیرونش به شدت شیک و مدرن بود وارد اسانسور شدیم و طبقه پنجم پیاده شدیم.......

    ادامه مطلب
  • قسمت یازدهم

  • نیلوبلاگ

    همکارم به منشی گفت قرار داشتیم اونم گفت وارد اتاق بشیدفتر یه اتاق ساده بود که شامل چند میز و صندلی بود و تبلیغات روی دیوار خیلی بی شباهت به دفتر نبود اما خب شبیهم نبود پرت اطرافم شده بودم که یه نفر وارد شد یه اقای میانسال بود که چهرش حدودا چهل چهل و دو رو نشون میداد دست دراز کرد به من و خودشو معرفی کرد محمدی هستم مدیر انفورماتیک شرکت که برای یه سری اطلاعات و معامله با شرکت شما با همکار شما قرار داشتم.......

    ادامه مطلب
  • قسمت دوازدهم

  • نیلوبلاگ

    من فقط طراح شرکت بودم پس بی علت نبود اگه خبر نداشتم از این قرار و معاملهاونا مشغول حرف زدن و سر و کله زدن سر حرفای خودشون بودن منم دور و برم رو دید میزدم که یه اگهی روی دیوار بدجوری تو فکر انداختماگهی یه شرکت طراحی دکور بود که آرم شرکتشون بدجوری برام اشنا بود ولی هرچی فکر کردم یادم نیومدتو همین فکرا بودم که با صدای همکارم به خودم اومدمبحثشون تموم شده بود و زمان رفتن رسیده بودبلند شدم و باهاش اومدم بیرونسوار اسانسور شدیم اما به جای اینکه پایین بریم بالا رفتیمچیزی از خانم رضایی نپرسیدم چون تقریبا ...

    ادامه مطلب
  • قسمت سیزدهم

  • نیلوبلاگ

    یه کم که گذشت فهمیدم تو یه اتاق تاریکم که هیچ راه خروجی نداره جز یه در که بستست و پنجره ای که ارتفاعش تا سطح زمین خیلی زیاده و با پرده مات و مبهوتی پوشیده شده طوری که حتی یه ذره نور هم ازش درز نکنه به داخل اتاق چاره ای نداشتم جز اینکه صبر کنم و ببینم چه خبرهبعد از چند ساعت اومدن در اتاق رو باز کردنیه مرد چهارشونه قوی هیکل که بهش میخورد خیلی وقته ورزش کار کرده اومد داخلقبل از اینکه چیزی بگم گفت پسر جوون خیال نکن واسه خودت کسی هستی تو فقط یه مهره سوخته ای پس خوب گوشاتو باز کن اگه نخوای همکاری کنی ...

    ادامه مطلب
  • قسمت پانزدهم

  • نیلوبلاگ

    تو این یه هفته ای که گذشته بود برای بار هزارم بود که به سامان زنگ میزدم و خاموش بوداز اون طرفم ترمه جواب نمیداددلم میخواست هرچه زودتر برگردم خونهدلم لک زده بود واسه حرف زدن با کسیبعد از اینکه به سامان زنگ زدم و مثه هر دفه خاموش بود تصمیم گرفتم به ترمه زنگ بزنم و یه بار دیگه شانسمو لعنت کنم که این دفه جواب داداگه بگم یه مقدار از استرسم کم نشد دروغ گفتمدلم میخواست ببینم بیرون از این ویلا چه خبرهواسه همین بی مقدمه اول درمورد سامان ازش پرسیدمخیلی سر بسته بهم گفت که فقط منتظر باشم چاره ای نداشتم جز ا...

    ادامه مطلب
  • پاییزی2

  • نیلوبلاگ

    میگفت پاییز که میشه دلش آروم قرار ندارهمیگفت پاییز فصل عاشقاستمیگفتم یعنی چی فصل عاشقاست مگه من که عاشق نشدم دل ندارم؟!میگفت تو نمیفهمیش بذار دلت یه جا گیر کنهگفتم برو بابا عشق که واسه ما ها نیست عشق واسه از ما بهترونه مفتش گرونهمیگفت عشق در و پیکر حالیش نیست یوهویی عاشق میشی یوهویی دل میبندی یوهویی ترکت میکنه یوهویی پاییزی میشی برگ میریزی بارون میباره اشک میریزیگفت و من باور نکردمگفت و گذشتگفت و عاشق شدمحالا کجایی ببینی که هم عاشق شدیم و هم پاییزیمیگم این پاییزم عجب فصلی هاانگار که خودشم عاشق ب...

    ادامه مطلب
  • خیالت...

  • نیلوبلاگ

    خیالت میان برگ های پاییزی گم شده استخیالت میان نم نم باران گم شده استخیالت میان کوچه های بی عابر گم شده استخیالت میان شب های مهتابی گم شده استخیالت میان سیصد و شصت و پنج روز از دوازده سال ابری گم شده استخیالت میان چشم های بارانی ام گم شده استخیالت میان برگ های خشک دفتر خاطراتم گم شده استخیالت میان جرعه ای از قهوه و رنگ سرد این کافه گم شده استخیالت میان تنهایی های من گم شده استخیالت میان سردی ماه آذر گم شده استخیالت میان خیال های نم ناکم گم شده استخیالت نمیماند گم شده است........

    ادامه مطلب